نیامدی ،
نیامدی ،
و چشمان پدربزرگم به در خشک شد
دق کرد
که تو را ندیده ، می رفت .
چه رونقی دارد این شب ها
ولی عصر
نورها می رقصند
در پایکوبان آمدنت ،
ولی
بازهم
نیامدی .
اصلا گریه نکردم
ندبه نخواندم
سراغ جمکرانت نیامدم
که ندانند
چقدر عاشقم !
چه سفره ها که رنگین نشد !
به نام تو .
عدالت
مترسکی است
که زاغان پیر
چشم هایش را
خورده اند .
و پامال گرازهاست
مزرعه .
می فهمد
رایحه ی شرجی نیاگارا را
کژدم گرسنه ی نِوادا
وقتی بیایی .
راستی
زمین ،
در کدامین متساوی الاضلاع سبز
به تساوی خواهد رسید ؟!
مجید آخته ( واله ی بجنوردی )
مشهد – 15/6/1385

|
|
| گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |
|
|
| اشتراك در گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |



