تبليغاتX
واله ی بجنوردی

واله ی بجنوردی

خوش به حال آی با کلاه! كه روزهاي برفي اش گرم است... و آي بي كلاه، چقدر شبيه من است، وقتي باد مي آيد!

به معلم شهید « دکتر علی شریعتی »
سروده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:20 روز سه شنبه 1385/07/18
 

 

الف

ب ،

آب ، 

بابا ،

آی باکلاه ،

آی بی کلاه .

 

این شروع تو بود ؛

و من در رویای کودکانه ام که :

خوش به حال آی با کلاه !

که روزهای برفی اش گرم است !

و آی بی کلاه ، چقدر شبیه من است !

وقتی باد می آید !

 

ناگهان صدای تو ...

-     : با « بابا » و « آب » جمله بساز !

-     : " آب ، بابا را برد "

و چشمان من و تو با هم پر آب شد .

 

دست گرم تو بود

که چشیدم زندگی را .

خوب یادم هست که می گفتی

« ماهی در تُنگ ، بزرگ نمی شود . 

تنها برای اثبات « بودن » ؛

در  تُنگ چرخ می زند

هی چرخ ،

چرخ ...

عبّاسی ! حواست کجاست ؟

او می پرد از جا که : هیچ جا آقا !

و من تلنگر می خورم که :

باغ همسایه ، هیچ ماهی ای را نهنگ نمی کند .

 

کلاس با تو بود ،

چون تو ، همیشه با کلاس بودی .

 

در اوّلین « برپا »

آموختم راست قامتی را .

 

آشنا بود دَم گرمت ؛

برای مــــــــا ،

در گُرگُر آشوبناک بخاری نفتی ،

و مورمور پاهای یخ زده مان .

و آشنا بود دستان سبزت ؛

برای رضایی و منصوری ها

که دوباره بهار ، درِ خانه شان را بکوبد !

-  : چراغ مهمانخانه را روشن کن ؛

مهمان داریم !

آخر مهمان ، حبیب ...

حبیبی است  !

 

با تو آموختیم

اندیشیـــــــدن را .

حالا ، اندیشه ها را رصد می کنند

در جستجوگرهای اینترنت !

چقدر خوشبخت بودیم ، ما !

 

آلاله های سرخ زبان می ریزند !

و من ، گندم زار سرسبزم را

به باد می دهم !

در یک ظهر تفتیده ی تابستان .

 

به هم می لرزد چهارستون جهان

از شکوه پایکوبانم

در رقص حماسی چار قَرصه !

 و من ،

 گم می شوم در گنگی غبار پایکوبی ام .

 

 مجید آخته ( واله ی بجنوردی )     اردی بهشت 1385  مشهد