نان را فهمیدم
وقتی قسمت شد در دستان پدر
میان من و برادرم .
نان را فهمیدم . . .
و قسمت من بود ؛
که بیشتر بفهمم ،
که بیشتر زجر بکشم ،
که بیشتر بمیرم .
چقدر آمدند ، تقسیم کنند !
کم کردند ؛
ضرب کردند ؛
جمع کردند ،
و بردند .
چه قلم ها فرسوده شد !
امّا شکسته ی « عین » تو ،
عین عشق نشد ،
و دلربا نشدی ،
و نشد که عشوه گری کنی .
پس به چلیپایت کشاندند .
چه ستم ها ، که بر تو نرفت !
و نام تو ؛
به چه بازارهایی ، که رونق نداد !
هی سهم خودمان را خوردیم ،
هی سهم برادرمان را ،
قمار کردیم
و باختیم ،
برادر را .
حتّی ، به قدر ناخن انگشتمان ،
از پشتمان ؛ خبر نیست .
که بالا نشین شده ایم .
و تو
که درشت ترین تیتر بودی و
بزرگ ترین وعده ؛
داغ ترین خبر بودی و
رونق بازار ؛
کجای این قافله ای ؟!
کدام روز
کسی با نان می رسد
برای قسمت
میان من و برادرم ؟!
آن روز ،
« فهمیدن » ؛
سهم هر دویمان است .
بی که زجر بکشیم ،
بی که بمیریم .
مجید آخته ( واله ی بجنوردی )
بهمن 1384 - مشهد

|
|
| گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |
|
|
| اشتراك در گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |



