يک صبح زود ، نيمه ی دی ماه ، سردِ سرد
از خواب می پرم که بيايم به سوی تو
من – کودکی که راه به جايی نمی برد –
و مادر و پدر ، همه در آرزوی تو
شوق ديار دوست ، و ما پيش می رويم
در برف های گردنه ، در راه های کور
پيش از غروب ، شورش نقّاره خانه ات
ما در حضور تو ، و : « سلام ای امام نور »
در ازدحام و ، شوق پريدن . . . سکانس بعد ،
حالا ، اتاق گمشدگان ، صحن انقلاب
چشمان بی قرار زنی ، اشک کودکان
من ، در دلم که : می رسد از سوی تو ، جواب .
و می رسد جواب ، پر از شوق يافتن
تا همچنان بمانی تو ، مهربان ترين
در خاطرات ماندنی ام ثبت می شود
روزی عزيز از تو و عشقت ، فقط همين .
دانستی از نگاه نخستين ، که در وفا
مرزی به پاک بومی ايران نمی شود !
از لحظه ی حضور تو در اين ديار مهر
حتّی بهشت ، خاک خراسان نمی شود !
در آسمان هشتم ، جبريل پر زده است
بوی بهشت می رسد از اين حرم ، ببين
از بين اين همه پرِ پروازِ کفتران
من بی قرارتر و کبوترترم ، ببين .
هرگز نگفته ام به کسی : چاکرم ، ولی
با افتخار ، چاکر اين آستان تو !
ای کاش بگذرد نفسی از تمام عمر
در خدمت حريم ملَک پاسبان تو !
در آخرين سکانس ، من و ازدحام خلق
و باز ، اتاق گمشدگان ، صحن انقلاب
چشمان بی قرار زنی ، اشک کودکان
من در دلم يقين که : تويی آخرين جواب .
مجيد آخته ( واله ی بجنوردی )
مشهد – آبان ماه هشتاد و شش

|
|
| گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |
|
|
| اشتراك در گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |



