تبليغاتX
واله ی بجنوردی

واله ی بجنوردی

خوش به حال آی با کلاه! كه روزهاي برفي اش گرم است... و آي بي كلاه، چقدر شبيه من است، وقتي باد مي آيد!

شهر بهشت
سروده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 23:23 روز جمعه 1386/09/02
 
 

يک صبح زود ، نيمه ی دی ماه ، سردِ سرد

از خواب می پرم که بيايم به سوی تو

من – کودکی که راه به جايی نمی برد –

و مادر و پدر ، همه در آرزوی تو

       

شوق ديار دوست ، و ما پيش می رويم

در برف های گردنه ، در راه های کور

پيش از غروب ، شورش نقّاره خانه ات

ما در حضور تو ، و : « سلام ای امام نور »

           

در ازدحام و ، شوق پريدن . . . سکانس بعد ،

حالا ، اتاق گمشدگان ، صحن انقلاب

چشمان بی قرار زنی ، اشک کودکان

من ، در دلم که : می رسد از سوی تو ، جواب .

 


و می رسد جواب ، پر از شوق يافتن

تا همچنان بمانی تو ، مهربان ترين

در خاطرات ماندنی ام ثبت می شود

روزی عزيز از تو و عشقت ، فقط همين .

 


دانستی از نگاه نخستين ، که در وفا

مرزی به پاک بومی ايران نمی شود !

از لحظه ی حضور تو در اين ديار مهر

حتّی بهشت ، خاک خراسان نمی شود !

 


در آسمان هشتم ، جبريل پر زده است

بوی بهشت می رسد از اين حرم ، ببين

از بين اين همه پرِ پروازِ کفتران

من بی قرارتر و کبوترترم ، ببين .

 


هرگز نگفته ام به کسی : چاکرم ، ولی

با افتخار ، چاکر اين آستان تو !

ای کاش بگذرد نفسی از تمام عمر

در خدمت حريم ملَک پاسبان تو !

 


در آخرين سکانس ، من و ازدحام خلق

و باز ، اتاق گمشدگان ، صحن انقلاب

چشمان بی قرار زنی ، اشک کودکان

من در دلم يقين که : تويی آخرين جواب .

 

 

  مجيد آخته ( واله ی بجنوردی )

مشهد – آبان ماه هشتاد و شش