شعر را
برای کودکان سرود
انگار !
خـــــــــدا ،
که سپید بود
لوح دلشان .
تو ؛
امروز ،
ـ انگشت ها مانده
در دهان حیرت ـ
وامانده ای از
قافله ی بازی های کودکی
و رنگی ندارد از شعری
سپید لوح دلت .
دنیای عجیبی دارند ،
بازی ها .
و بازی های عجیبی دارد ،
دنیـــا .
هی ِلی ِلی می رفتی و
می چرخیدی ،
هی می چرخید و
لِی لِی می رفت ؛
تا دستان کودکی ات ؛
ماهیان کوچکی باشند
جَسته در
حوض نقره ی دستانم
ـ بیست و پنج ساله ـ .
تا شانه هایم ،
تکیه گاهی باشند
برای تنهایی هایت ،
ـ بی نهایت ـ
چندی است ، دوشادوش
سر می زنیم
به هر نشان .
و در می زنیم
کلبه ای را
که سوسو می زند در آن ،
چـــــــــراغی
از دور
در جست و جوی
خوشبختی روزهای کودکی
ـ که ساده بودیم ـ
ولی ؛
چقـــــــــــدر
ســـــــــاده ایـــــــــم !
مجید آخته ( واله ی بجنوردی )
مشهد - خرداد ۱۳۸۵

|
|
| گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |
|
|
| اشتراك در گروه آموزشی ادبیات فارسی راهنمایی ناحیه ی یک مشهد |
| بازدید از این گروه |



