خوش به حال آی با کلاه! كه روزهاي برفي اش گرم است... و آي بي كلاه، چقدر شبيه من است، وقتي باد مي آيد!
نیامدی ،
نیامدی ،
و چشمان پدربزرگم به در خشک شد
دق کرد
که تو را ندیده ، می رفت .
............
متولّد شدم
در شعری که
عطر عبور تو در آن جاری است
و اثر انگشت مرا دارد .
واژه هایم کدر،
خاطرم مکدّر ؛
احساسم زنگ زده .
.
.
.
مشترک مورد نظر !
به باد می دهی مرا
وقتی رقص موهای رهایت
باد را به بازیچه گرفته است .
خوب می شناسم
دیوانه ای را
که ورد زبانش بود :
[ ماه را بگویید :
تا دیدارت ، چند پلّه راه است ؟! ] بارت را بسته ای
در چمدانی که
طومار زندگی ام درهم پیچید .
مسافر!
کدام ایستگاه این ترن ،
« خوشبختی » است ؟!
واله ی بجنوردی - مشهد 10/6/1385
تيک ، تاک ، تيک ، تاک . . . صدايی که ، سپيد می شود تک تک موهايم . بدون ثبت يک لبخند ، در صفحه ی صورتی خاطرات . راستی چقدر دوست داری سهيل باشی ؟ ! اين همه رصد ! ببخشيد ! شما لقمه ی دهان من . . . را نديده ايد ؟ ! واله ی بجنوردی هفدهم خرداد هشتاد وپنج تنها کمی دیگر مصرّانه بگرد و بچرخ تا در آخرین چرخش ات گردی از استخوانم نماند . .......... الف ب ، آب ، بابا ، آی باکلاه ، آی بی کلاه . این شروع تو بود ؛ و من در رویای کودکانه ام که : خوش به حال آی با کلاه ! که روزهای برفی اش گرم است ! و آی بی کلاه ، چقدر شبیه من است ! وقتی باد می آید ! ........
:ادامه مطلب:



:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:


| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



