نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 1:42 روز یکشنبه 1388/02/20
کلاس با تو بود
چون تو همیشه با کلاس بودی .

نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 20:28 روز شنبه 1387/11/19
در گذشته و آینده
حالی نیست.
حال آن که ،
حال ؛
آینده دارد .
نظر من ، بی تردید
با حال است .
مجید آخته ( واله ی بجنوردی )
مشهد - بهمن ماه ۱۳۸۷
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 22:59 روز شنبه 1387/09/02
دخیل بسته ام این لحظه های آخر هم
دل تکیده ی دیوانه را ، دلِ درهم ،
بر آستان تو ، آن جا که نور، عشق ، خداست
من ِ خراب و هزاران خراب ِ دیگر هم .
........
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 0:19 روز دوشنبه 1387/03/06
ببار و
ببار
نگاهت را
بر من .
........
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 1:53 روز جمعه 1387/01/23
چگونه فریاد می شوی ؟!
وقتی بال های بلند پروازت
خسته و خاموش
خفته اند .
............
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 22:48 روز پنجشنبه 1386/10/27
ظهر دهم ، تلاطم دریا ، کنار رود
مقصود رود ، دیدن دریاست ، می رود
دریا شدن ، نهایت رود است ؛ ناگهان ،
دریا سراغ رود بیاید ، چه می شود !!!
............
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 23:23 روز جمعه 1386/09/02
يک صبح زود ، نيمه ی دی ماه ، سردِ سرد
از خواب می پرم که بيايم به سوی تو
من – کودکی که راه به جايی نمی برد –
و مادر و پدر ، همه در آرزوی تو
......
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 23:7 روز دوشنبه 1386/05/29
جاری شو ، ای زلال ترین چشمه سار ؛ من ،
سیبی که تشنه است ، و می افتد از دهن
دارم تمام می شوم از گنگی ِ خودم
دارم خودم به دست خودم می شوم کفن
رنگ نگاه های تو ، آرام می وزد
بر صحن دفتری که پر از یاس و نسترن
شعری که عشق را به حریم دلم کشاند
شعری که حسن مطلعش از جنس خوب ِ زن
معنای روشنایی و لطف و لطافتی
یعنی : بیا بهار ، سری هم به ما بزن
در جویبار دل ، جریان تو بود که ،
من جاری ام به هر جریانی ، به هر دهن !
مجید آخته ( واله ی بجنوردی )
مشهد – تیرماه 138۶
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 22:40 روز سه شنبه 1386/04/19
شعر را
برای کودکان سرود
انگار !
خـــــــــدا ،
که سپید بود
لوح دلشان .
...........
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 7:2 روز سه شنبه 1386/02/11
از آسمان آبي آرام مي رسي
انگار نبض ياس و بنفشه به دست توست
يك قوم مست چشم اهورايي تو اند
امّيدها ، به دست دل بت پرست توست .
......
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 6:43 روز سه شنبه 1386/02/11
پژمرده اي ،
مثل شمعداني هاي راه پلّه ي ما ،
مثل اسطوره اي درختان ِ جنگلي ِ گلستان
كه آفتاب را ،
سر ِ ديدار نيست .
و رهگذران ،
ابروهاي پيوسته دارند.
به آفتاب بگوييد :
« كاكتوس هم ،
در انتظار لبخند ،
محتضر است . »
مجيد آخته ( واله ي بجنوردي )
مشهد - اردی بهشت 1386
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 22:13 روز دوشنبه 1385/11/02
تشنه اند ،
تشنه اند ،
تشنه اند ،
چشمان جهان ،
چشمان تاریخ ،
چشمان علقمه ،
که تنها یک بار دیگر بنوشند :
تراژدی بی مانندت را .
.......
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 21:20 روز شنبه 1385/08/27
... و خداوند
تو را آفرید
که معنا شود
عاشقی
در شعله ناک بال های پروانه
و کبوتران ناامن
بنوشند
پرواز را
در آبی آسمانی ات .
........
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:50 روز سه شنبه 1385/07/18
نیامدی ،
نیامدی ،
و چشمان پدربزرگم به در خشک شد
دق کرد
که تو را ندیده ، می رفت .
............
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:48 روز سه شنبه 1385/07/18
متولّد شدم
در شعری که
عطر عبور تو در آن جاری است
و اثر انگشت مرا دارد .
واژه هایم کدر،
خاطرم مکدّر ؛
احساسم زنگ زده .
.
.
.
مشترک مورد نظر !
به باد می دهی مرا
وقتی رقص موهای رهایت
باد را به بازیچه گرفته است .
خوب می شناسم
دیوانه ای را
که ورد زبانش بود :
[ ماه را بگویید :
تا دیدارت ، چند پلّه راه است ؟! ]
بارت را بسته ای
در چمدانی که
طومار زندگی ام درهم پیچید .
مسافر!
کدام ایستگاه این ترن ،
« خوشبختی » است ؟!
واله ی بجنوردی - مشهد 10/6/1385
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:42 روز سه شنبه 1385/07/18
خدا مرا نیافرید
مرا برگزید
که من تو را ،
و تو ؛
. . . !
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:36 روز سه شنبه 1385/07/18
تيک ،
تاک ،
تيک ،
تاک . . .
صدايی که ، سپيد می شود
تک تک موهايم .
بدون ثبت يک لبخند ،
در صفحه ی صورتی خاطرات .
راستی چقدر دوست داری سهيل باشی ؟ !
اين همه رصد !
ببخشيد !
شما لقمه ی دهان من . . .
را نديده ايد ؟ !
واله ی بجنوردی هفدهم خرداد هشتاد وپنج
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:31 روز سه شنبه 1385/07/18
تنها کمی دیگر
مصرّانه
بگرد و بچرخ
تا در آخرین چرخش ات
گردی از استخوانم نماند .
..........
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:20 روز سه شنبه 1385/07/18
الف
ب ،
آب ،
بابا ،
آی باکلاه ،
آی بی کلاه .
این شروع تو بود ؛
و من در رویای کودکانه ام که :
خوش به حال آی با کلاه !
که روزهای برفی اش گرم است !
و آی بی کلاه ، چقدر شبیه من است !
وقتی باد می آید !
........
نویسنده : مجید آخته (واله ی بجنوردی ) - ساعت 5:2 روز سه شنبه 1385/07/18
نان را فهمیدم
وقتی قسمت شد در دستان پدر
میان من و برادرم .
. . . . .